قرآن بخوان تا می توانی شاید فردا نتوانی ....

به یاد حج پارسال

زن ها بیشتر نگاهم می کردند تا مردها... بعضی وقتها از سنگینی نگاهشان ،سرم را بلند می کردم و چشم تو چشم می شدیم .آن وقت بود که حسرت را توی چشم هاشان می خواندم.همسن و سال های خودم طاقت نمی اوردند ،بعضی وقتها می آمدند زیر گوشم چیزهایی زمزمه می کردند: خوش به حالت ...خیلی راحتی نه ؟کاش ما هم.... زن هایی که سن اشان بیشتر بود همینطوری بهم زل می زدند اما وقتی می دیدند بدون هیچ زحمت و نگرانی دور خانه خدا طواف می کنم تحسین را توی نگاهشان می خواندم .فقط چندتایی ازخانم ها تا آخرین لحظه ای که می خواستیم برگردیم یعنی بعد از گذشت یک ماه ،همینطورچپ چپ نگاهم می کردند .نگاهشان جوری بود که من یک گناه کبیره ای یا بهتر بگویم یک جنایتی مرتکب شده ام .البته تمام کسانی که از زمان خلق بشرتا به امروز این کار را انجام داده اند مجرم ،و متهم به جنایتند .و من این جنایت را مرتکب شده بودم :خرق عادت....

از اولش هم با عالم کاروان شرط کرده بودم .اصلا سکوت او در برابر اولین جمله ام، باعث شد که من آب دهنم را قورت بدهم .اوهم دراین جنایت شریک بود.کافی بود عالم کاروان، محکم جلویم می ایستاد و می گفت :نه دخترم!بدون چادر ؟آن هم مکه معظمه ؟حج تمتع؟با این وضعیت نمی توانیم شما را ببریم .من هم جا می زدم .اصلا فکر اینکه بمیرم و حج نرفته باشم بدنم را می لرزاند .چون من به قول فقها استطاعت مالی داشتم .تازه اگر هم مردنی در کار نبود و می خواستم زنده بمانم با فقر چه می کردم؟

  -نمی خواهم چادر بپوشم ...

آب دهنم را قورت دادم، توانستم نفس بگیرم و جملاتی را که چند روز،مرتبا توی ذهنم مرور کرده بودم،به زبان اوردم:

-می خواهم با مقنعه بلند به حج بیایم ...

عالم کاروان ،اقای بطحایی قرآنی را که در دست گرفته بود در قفسه ای که تا نیمه دیوار می رسید در میان بقیه قرآن و کتاب دعاها به زور جا داد و در حالی که سرش را نزدیک من می آورد و بیش تر از پیش به من خیره می شد.( مثل اینکه برگه ها ی درونی ام را کنار زده وچیزی خوانده باشد.) خندید و گفت:اشکالی ندارد!و با دست قوزک پایش را نشان داد و گفت :بلندی اش تا اینجا باشد.گفتم :کوتاه تر و دستم را تا کمر بالا اوردم .خندید و به طرف مرد و زنی که منتظرش بودند، رفت .قدیس مانویل نیکوکارمن - که از این به بعد دوست دارم او را اینگونه بنامم-( به دلیل وجه تشابه شخصیتش با شخصیت داستان قدیس مانویل نیکوکار شهید من نوشته میگل د اونامونو) لایه های درونی ام را کنار زده و روح سرکش مرا خوانده بود.  

من سفر حج را آغاز کردم.مقنعه سفید بلندی می پوشیدم که تا گودی کمرم  می رسید و دورتا دور آن، با نوار زیبایی حاشیه دوزی شده بود ،شلوار جین آبی و مانتوهای خنک دررنگ ها ی مختلف ... و با افراد ناشناس، از ملیت ها ی مختلف صحبت می کردم و همیشه در جایی از مسجدالحرام می ایستادم که کعبه در تیررس نگاهم باشد و شعر پابلو نرودا را زمزمه می کردم:                                      

به آرامی آغاز به مردن می کنی                                                                                                                              

اگر سفر نکنی                                                                                                                                                    

اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی                                                                                                                              

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی                                                                                                                        

وبارها از خود می پرسیدم :وقتی پابلو این شعر را می سرود، به چه میزانی از درک توحید رسیده بود؟ وهرچند می دانستم که این اندیشمند با تفکرات چپ شناخته می شود.                                                                                                               

و به تدریج ازآن روزمرگی که همسفرم بود فاصله می گرفتم. من روش خاص خود را داشتم  در لباس پوشیدن ، در ارتباط گرفتن بادیگر افراد ،در زیارت و عبادت....و دوست نداشتم تجربه های سفرحج دیگران، به من دیکته شود. همچون کودکی که اولین بار دست به تجربه، و دریافت حسی جهان اطراف خود می زند، واز کشف و شهود منحصر به فرد خود، هرچند ناچیز،مستی کودکانه ای دارد. یکی،دو ماه قبل از سفرحج،مادرم چند کتاب را روی میزگذاشت وگفت: اینها را قبل ازسفرحج بخوان.نگاهی به کتابها انداختم، خسی درمیقات جلال،حج شریعتی ...سفرنامه هایی در حس وحال سفرحج. روز بعد گفت:کتابها را شروع کردی؟ دو روز بعد گفت:  شروع کنی،زمین نمی گذاریشان ... و هفته بعد ... و ماه بعد که قشری ازخاک آنها را پوشانده بود،و یکی دو روز مانده به رفتن گفت:می توانی در هواپیما آن را بخوانی! دیدم ول کن نیست گفتم:می خواهم حج خودم را داشته باشم..نمی خواهم  بدانم درعرفات شریعتی چه حسی داشته و در سعی صفا و مروه جلال چه فکر می کرده است.                                                 

 با آسانسور یا پله برقی خود را به بالاترین طبقه می رساندم واز بالا به کعبه و مردمی که دور آن می چرخیدند، می نگریستم هیچ وقت آن را به یک شکل نمی دیدم، چشمانم خسته نمی شد و فکر نمی کردم که بیکار نشسته ام و تنها می نگرم ! و حجرالاسود که  گاهی در برابر آفتاب، برقی از آن،چشمم را می گرفت و آن زمانی بود که سیاه تنومندی که به ان چسبیده بود جای خود را به بغل دستی اش می داد.گردش مردم به دور کعبه همچون گردابی بود که در نقطه مرکزی کعبه فرو می رفت. گردابی همیشگی ، که گاهی تو هم می خواستی خودت را درآن غرق کنی ! وتنها  خواهش، نگاه و یا پرسش فرد ناشناسی تو را به خود می آورد.و بعد حس می کردی چرا نگاه به کعبه هم، عبادت است .لبخند ،لبخند و لبخند، در برابر نگاه همه گان، بهترین زبانی بود که نیازی به ترجمه نداشت. و خواندن قرآن که برایم لذت بخش ترین کاربود.من با طرزپوششی که برای خود انتخاب کرده بودم در تماس با دیگر مسلمانان سراسرجهان، ابتدا فرهنگ خود را به آنان می شناساندم وسپس ملیت و مذهبم را .... وتلخی  بود،که باید درحین سفر به تدریج مزه مزه می کردی :  برخلاف تبلیغات  حاکم، ما ایرانی ها محبوب نبودیم،سمج بودیم  در زیارت، در خرید، و حتی درحرف و بحث، وخرافه پرستی . فرهنگی را که در طی سالیان دراز به نام دین به ما قبولانده اند، بدجور در کشور همسایه خودنمایی می کرد. هدف من از پوشیدن مقنعه سفید در چهارچوب هدف دیگری قرار گرفته بود وآن نزدیکی به دیگران مسلمانان جهان ونشان دادن فرهنگ والای ایرانی وشیعی بود.

قدیس مانویل نیکوکار من،پدر روحانی من ،پدر روح من در حج تمتع،( که دلم می خواهد انچه را که از این مرد مهربان در اعماق حیات روحی ام رسوخ کرده است و می دانم و به یاد می اورم به روی کاغذ بیاورم، اما خود داستانی دیگر می طلبد وبرای گفتن ان در این ناداستان مجالی نمیابم*.)هرجایی که در اعمال حج می ماندم به کمکم می شتافت ومرااز بندهایی که دیگران دانسته یا نادانسته برپایم می پیچیدند،رها می ساخت.او با میدان دادن به افراد با توجه به ظرفیت های وجودی اشان ،راهی جدید به سوی خداوند باز می کرد که منحصر به فرد بود. گاهی متفاوت بودن وانجام  کارهای متفاوت تجربه های جدید می سازد و این تجربه ها تفکری نو را ایجاد می کند.من با نرفتن از راهی تکراری ، آزادی عملی را برای خود ساختم که زیربنای تفکرات نویی در زندگی ام شد. برای اینکه متفاوت فکر کنید کارهای متفاوت انجام بدهید .

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۳٩۱/۸/٢ -